خانه تكاني روحي
نگاه امروز
برگرفته از همشهري
ژيلا مصطفي پور
لحظه ها با شتاب در گذرند. با گذشت هر روز، به پايان سال نزديك تر مي شويم و با
پايان سال، به ميلاد سالي دوباره مي رسيم؛ به روزها و ساعاتي كه پاكند و معصوم.
براي ملاقات با اين معصوميت، بايد پاك باشيم و آراسته همچون طبيعت، پس بنا به رسم
ديرين، خانه تكاني مي كنيم؛ يعني همه چيز را آراسته و پاك مي كنيم و در آستانه
سال نو هر چيز را كه بوي كهنگي و فساد بدهد به دور مي ريزيم.
با نام خدا شروع مي كنم، ولي از كجا بايد شروع كنم؟ فكر مي كنم بهتر است اول به
نظافت پذيرايي بپردازم، سپس به سراغ آينه صداقت مي روم، به آن نگاه مي كنم و
چشمانم را كه پذيراي هر خوب و بدي است، مي نگرم و معصوميت يادگار مادرم را در
غبار زرق و برق و چشم و هم چشمي كوركورانه نهان مي بينم و به ياد گفته سهراب مي افتم.
آري چشم ها را بايد شست؛ جور ديگر بايد ديد. پس مي شويم غبار هر بدي را كه در
چشمانم نهفته است با وسواس هرچه بيشتر. آخر، نوروز نزديك است و همه چيز بايد برق
زيبايي و پاكي و صداقت داشته باشد، به ويژه پذيرايي... پس از آن، به سوي راهرو
رهسپار مي شوم، ولي به هر طرفش كه مي نگرم، تارهاي دروغ و غبارهاي تهمت از در و
ديوارش آويزان است. آه امان از دست اين زبان كه به قول شاعر، سرخ آن مي دهد سر
سبز را به باد. با تو چه كنم اي بهترين و بدترين عضو حياتي من، آري تو را در
جويبار «كم گوي و گزيده گوي» مي شويم و سپس به عطر گفتار نيك آغشته مي كنم تا
مطهر شوي و در انتها يك سبد غنچه لبخند را در دريچه تو مي كارم تا برويد و عطرش
فضا را خوشبو سازد.
با فراغت از راهرو، به طرف اتاق هاي خواب مي روم. واي! آنان را هم كه غبار شنيدن
هر حرف ناصواب و دروغي آلوده و سياه ساخته است. با جابه جايي مختصري، آنها را هم
متوجه مقصد و مقصود مي سازم و به آنان اسپري خوب شنيدن يا اصلاً نشنيدن مي زنم و
در انتها به سوي انباري مي روم؛ واي اينها چقدر شلوغ است با اين همه چيزهاي به
درد نخور چه كنم؛ يك طرف حسد و دشمني، طرف ديگر كينه و ستم. در انتهاي اين انبار
كوچك، كمي هم ظلم مي بينم. اين زباله ها را به كدامين رفتگر بدهم كه بپذيرد؟
بهترين راه اين است كه مخفيانه آنان را به چاه فراموشي بريزم و خود را از شر آنان
خلاص كنم و بعد با جاروي محبت و آب محبت فضاي اين مخزن كوچك را كه كم مانده است
متعفن شود، پاكيزه كنم و جاي را براي صفا و صميميت، عشق و دوستي و همدلي و همياري
كه ارمغان بهار زيباست، بگشايم.
خوب؛ ديگر كارهايم تمام شد؛ آنقدرها هم مشكل نبود، ولي نمي دانم چرا شروعش اين قدر
سخت و سنگين بود.
آه چه شكوهي دارد اين خانه آراسته و زيبا. حالا ديگر نگران گذشت ايام نيستم و
آماده ام تا از سالي به سالي جديد بروم؛ با شروعش به سبزه و آب بنگرم، ماهي قرمز
كوچك زيبا را ببينم و صداي بال ملائك را بشنوم كه خرامان خرامان بهار را به من
تقديم مي كنند، مني كه در انتظارش بودم و خانه را براي ورودش آراستم.حال آماده ام
تا اين مولود زيبا را در آغوش بگيرم؛ شكوهش را با چشمانم ببينم و خنده هايش را با
گوش هايم بشنوم و با زبانم زيبايي اش را تحسين كنم و عشقش را براي هميشه در قلبم
نگه دارم.
آري آن قدرها هم سخت نبود، همتي بايد كرد...