شعري اندر رثاي امام حسين و مصادف بودن اين ايام با نوروز از آقاي محمود تاري «ياسر»

درعزاي کشتگان کربلا بايد گريست
گرچه نوروز است اما زين عزا بايد گريست
گر يزيدي نيستيد از پايکوبي بگذريد
نينوايي شد که همچون نينوا بايد گريست
دست عباس افتد از تن ،دست افشاني مکن
زين غم پيکرگداز و جانگزا بايد گريست
گاه بايد شعله گرديد و زجان فرياد کرد
گاه بايد سوخت اما بي‌صدا بايد گريست
کس نمي‌خندد به حال داغداران زين سبب
در غم جانسور آل مصطفي بايد گريست
خنده بر اشک يتيمان کار اهل شام بود
بر کسي کو ،ديده داغ باب را بايد گريست
رأس پر خون حسين بن علي (ع) مي‌ريخت اشک
پا به پاي آن سر از تن جدا بايد گريست
عيد بي‌معناست وقتي در اسارت زينب است
همچو چشم آسمان زين ماجرا بايد گريست
آل عصمت داغدار و اهل کوفه شادمان
يا که بايد سوخت از اين داغ يا بايد گريست
ماه اندوه حسين ابن علي، ماه عزاست
«ياسر» از اين واقعه در هر کجا بايد گريست

شعري زيبا از مهدي اخوان ثالث در مورد نوروز

عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
گردى نسترديم و غبارى نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلى او را ز در خانه برانديم
هر جا گذرى غلغلهء شادى و شور است
ما آتش اندوه به آبى ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولى ما
پيكى ندوانديم و پيامى نرسانديم
احباب كهن را نه يكى نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكى بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اى خسته كبوتر
سالى سپرى گشت و ترا ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جوئى نجهانديم
مانندهء افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم و جز افسانهء بيهوده نخوانديم
از نه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم يك زاويه مانديم
طوفان بتكاند مگر "اميد" كه صد بار
عيد آمد و ما خانهء خود را نتكانديم
تهران اسفند 1343

اين است راز بهار ...

خبرت دهم
آن صبح كه عروس بهار
ورمي‌چيد دامن خويش
و پُر از عشوه و ناز
مي‌خراميد به كلبهء ما
كه بنشاند اشك شوق
به چشمهاي پر از پرسش ما
ماهي كوچك من
غنوده بود آرام در بستر آب
نه كوششي ، نه جنبشي
نگريستم ماهي قرمز همرازش را
چشم‌هايش گر چه سخت مي‌كاويد
چهار ديوار شيشه‌اي تُنگ را
در جستجوي يار
اما دهان مي‌گشود
كه هجي كند زندگي را
كه شرمنده مرگ را
شليك توپ را انتظار مي‌كشيدم
كه آن از نفس افتاده از بار زندگي
به روي بام كلبه‌ام
طعمه مرغكان شده بود
و آغاز رسمي بهار …
آري هنوز ماهي كوچك من
اگر چه در سوگ عشق مي‌گريست
اما هنوز عرصه تُنگ مي‌كاويد
نه در سوگ يار …
در جستجوي « بودن »
در انديشهء « ماندن »
اين است راز بهار …
مرگ و زايش همدوش
آغاز زندگي بر خاكستر يار …
يار سفر كردهء او …
اين است راز بهار …

روزتان نو- نوروزتان پيروز

چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخيز و به جام باده كن عزم درست
كاين سبزه كه امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاك تو بر خواهد رست